![]() |
![]() |
|
| در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم |
|
گاهی وقتا آدما توی زندگیشون اینقدر درگیر مشکلاتن که اطرافیانشون رو نمیبینن.این اطرافیان خیلی وقتا پدر،مادر،خواهر،برادر و حتی ممکنه یه دوست باشه. اما باید بدونیم که اگه همین به قول خودمون اطرافیان نبودن زندگی چقدر میتونست تلاخ و بی معنی باشه.این در واقع یه نعمت خدادادیه که باعث میشه زیاد به مشکلاتمون فکر نکینم.اما ما اینقدر خودخواهیم که هیچ کس جز خودمون رو نمیبینیم.و این بدترین حالت ممکن برای ما آدماست. وقتی می تونیم با کمک به دیگران و شاد کردن دل اونا مشکلمون رو فراموش کنیم ،و باری از دوششون برداریم ،چرا نباید اینکارو بکنیم؟وقتی ما اینکارو واسه یکی دیگه و فقط بخاطر رضای خدا انجام میدیم،باید مطمئن باشیم که این کار از چشم تیزبین خدا مخفی نمیمونه. وقتی ما میشینیم یه گوشه و کاسه چه کنم چه نکم بدست میگیریم ،نه تنها راه حلی برای مشکلمون پیدا نمیکنیم بلکه اون رو برای خودمون پیچیده تر هم میکنیم. فرض میکنیم یه مشکل غیر قابل حل توی زندگیمون هست که همه چیز رو تحت الشعاع خودش قرار داده،و ما برای انجام خیلی کارا ااون مشکل رو مانعی جلوی روی خودمون میبینیم.اما به یکم مثبت اندیشی و ایده های جدید می تونیم خودمون رو با شرایط وفق بدیم ، به طوری که خیلی از آدما توی شرایط خیلی بهتر از ما نتونستن اون کار رو انجام بدن. فقط کافیه ذهنمون رو آزاد کنیم.و به چیزای منفی اصلا فکر نکنیم. یکی از همین راه ها،کمک به دیگرانه.ما حتی میتونیم با گوش کردن به درد دل دیگران به این نتیجه برسیم که آدم بدبختی نیستیم.و تازه خیلی شانس آوردیم که جای اون طرف مقابل قرار نداریم. اگه همه اینجور فکر بکنن ، دیگه افسردگی معنی نمیده ،دیگه کسی خودکشی نمیکنه.همه دلاشون صاف میشه و پشت مشکلات رو بخاک میمالن.ونمیذارن اون مشکل کوچیک چیزای دیگرشون رو ازشون بگیره.مثل:مهر،محبت،عشق،دوست داشتن و خیلی چیزای دیگه. |
|
+ نوشته شده در
87/05/17ساعت 0:48 توسط سارا |
|
|
چقدر مسخره فکر میکنم که بعد از این مشکل دیگه مشکلی وجود نداره.اما غافل از اینکه مشکل همیشه در کمینت نشسته.به محض اینکه ازش غافل میشی مثل آوار رو سرت خراب میشه و تو مثل یک زلزله زده فقط در نهایت بهت و حیرت به اطرافت نگاه میکنی و با خودت میپرسی:این از کجا اومد؟کم مشکل داشتم؟اینم اومد روش؟آخه مگه من چقدر تحمل دارم؟
و دوبازه روز از نو و روزی از نو.
واقعا اگه این مشکلات نبودن زندگی چطوری بود؟ عالی؟ خیلی خوب؟ خوب؟ بد؟ خیلی بد؟ وحشتناک؟ چی؟واقعا چطوری بود؟اون موقع که آدم هیچ مشکلی نداره پس لابد اون موقع خدایی هم وجود نداره که ما ازش بخوایم که کمکمون کنه.یا نه.شاید اصلا خودمون ادعای خدایی کنیم؟ واقعا از این بشر دو پا هر کاری بر میاد.درسته گاهی وقتا با خدا قهر میکنیم و ازش توقعات بیجا داریم.اما واقعا اگه همه چیز بر وفق مراد بود اونوقت سنگ رو سنگ بند نمیشد.همه میوفتادن به جون هم. درست مثل بازی بچه ها.مادر برای سرگرم کردن بچش بهش یه بازی پازل میده.در عین اینکه به اون بچه یاد میده که چطور هوشش رو بکار بندازه در عین حال آرومش نگه میداره. خدا هم با ما اینکارو میکنه.به هرکدوم از ما به اندازه ظرفیتمون یه سری مشکلات میده تا ببینه چطوری از پسش بر میایم.اگه از پسش بر اومدیم یعنی اینکه آمادگی پذیرش مشکل بزرگتری رو داریم . و اگه از پسش بر نیومدیم اون زمانه که بیماری افسردگی میگیریم. پس بیایم به خدا ثابت کنیم که ما همیشه آمادگی یاد گیری بیشتر رو داریم و هیچوقت جلوی مشکلات سر خم نمیکنیم بلکه اونا رو به زانو در میاریم. |
|
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت 2:11 توسط سارا |
|
|
...............زن عشق می كارد و كینه درو می كند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی! در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو!!! او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد. او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود مادر می شود پیر می شود و میمیرد
برگرفته از وبلاگ یکی از دوستای گلم (سپیده) |
|
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت 1:59 توسط سارا |
|
|
گاهی وقتا معنای زندگی رو نمیفهمیم.اما با یه نگاه جدید به زندگی میبینیم که زیاد هم پیچیده نیست.ما هم مثل همه اجداد مون یه مسیری رو طی میکنیم تا به مقصد برسیم.در واقع این دنیا که الان توش هستیم یجور کنکوره.کنکوری که مثل دهانه قیف فقط یه تعداد میتونن از توش رد بشن.کسی میدونه اونطرف قیف چه خبره؟نه.کسی نمیدونه جز یکی .اون هم خودش خوب میدونه داره چیکار میکنه.میدونه خیلی از ما آدما جنبه هیچ مشکلی رو نداریم.اگه کوچکترین مشکلی برامون پیش بیاد انقدر منت سر خدا و اطرافیانمون میذاریم که بیا و تماشا کن.انگار هیچکی مشکل نداره و فقط ما مشکل داریم. خوب اینم خصلت آدم بودنه دیگه.ناگفته نمونه که خیلی ها هم با اینکه مشکل زیاد دارن اما همیشه سعی میکنن به دیگران کمک کن تا مشکلات خودشون کمتر به چشمشون بیاد. مهم اینه که هر آدمی بتونه توانایی های خودشو کشف کنه.بهرحال( هر کسی را بحر کاری ساختند). خدا هم به آدما کمک میکنه که راحتتر خودشونو و توانایی هاشونو بشناسن.وقتی هر کدوم از ما با یه ضعف تو زندگیمون روبرو میشیم سعی میکنیم با تقویت کردن توانای های دیگمون روی ضعفمون سرپوش بذاریم.خوب این هم یه راه برای شناختن استعداد و توانایی هامونه. لابد الان میگین (تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟) خوب اونی که دیشب دیدین کودک درونم بود که گاهی وقتا خیلی لجباز میشه و میخواد به هر نحوی که شده با دادو بیداد به همه بگه که عصبانیه.خوب دیشب واقعا عصبانی بود.نمیتونستم جلوشو بگیرم.واسه همون گذاشتم هر کاری میخواد بکنه.نتیجش رو حالا دارین میبینین. خوب مثل اینکه زیاد حرف زدم.بعدا بیشتر حرف میزنم. |
|
+ نوشته شده در
87/05/08ساعت 2:42 توسط سارا |
|
|
آرزوهای بسیار داشتن نه عیب است و نه حسن باید این آرزوها را به عمل درآورد تا آن وقت معلوم گردد كه تو چه كاره هستی یك راه نیمه رفته بهتر از هزار راه نرفته است. |
|
+ نوشته شده در
87/05/08ساعت 2:14 توسط سارا |
|
|
گاهی وقتا فکر میکنم اومدنم الکی بود.اصلا چرا اومدم.تو این دنیا چیکار دارم.کجا میخوام برم؟این سوالی که ذهن خیلی از جوونای مثل منو پر کرده.راستش خودم هم هنوز هیچ جواب قانع کننده ای براش پیدا نکردم.اما دلم میخواست یکی جوابمو بده.جواب این زندگی که خیلی وقتا فکر میکنم تباه شده.میتونست خیلی بهتر از این باشه.شاید هم ایراد از منه که سعی نمیکنم با هیچی خودمو هماهنگ کنم.حتما همینطوره.والله این همه آدم معلول و مریض هستن که با مشکلشون کنار اومدن و دارن زندگیشونو میکنن.فقط من خر هستم که منتظر معجزه موندم.فکر میکنم با همه فرق دارم.در صورتیکه اینطور نیست.منم مثل همه آدمای دیگه.گاهی وقتا هم فکر میکنم که دیگران دارن تحملم میکنن.احساس میکنم دارم دیوونه میشم.فکرم همش درگیره.کسی دوستم نداره.یا لااقل فکر میکنم که نداره.تنها یکی هست که میتونه کمکم کنه که من باهاش قهرم.خاک بر سرم که باهاش قهرم.عقل ندارم دیگه.الان حتما داره تو دلش بهم میخنده که مثل بچه ها باهاش لج کردم.نمیدونم با خودم لج کردم.آره من یه بچه هستم که همش دوست دارم مورد توجه باشم.خدا جوووووووووووووووون، پس چرا منو فراموش کردی؟چرا هیچوقت یادت نمیاد که من منتظر معجزت هستم.مثل بچه ها میشینم گوشه اتاق کز میکنم.به امید اینکه تو به یادم باشی.اما مثل اینکه تو هم منو فراموش کردی.میدونم حرفام چرته.تو مارو فراموش نکردی.اما دلم میخواد اینجور فکر کنم.چون وقتی هیچ دلیلی واسه این کارات پیدا نمیکنم ترجیح میدم فکر کنم که فراموشمون کردی.منو دوست داری؟بگو آره.یا بگو نه.فقط بگو.منو تنها نذار خدا جون.من بچم اما تو بزرگی.دل کوچیک من گاهی وقتا تحمل این همه فشار رو نداره. |
|
+ نوشته شده در
87/05/07ساعت 0:51 توسط سارا |
|
|
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم |
|
+ نوشته شده در
87/05/02ساعت 0:50 توسط سارا |
|
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها میکشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایش می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی آوارگی یک ان شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود ز آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آب بود و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی آوارگی
|
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 1:13 توسط سارا |
|
|
می خواهم تصویری باشم که زمانیکه چشم بر هم می نهی ،می بینی می خواهم نوازشی باشم که هر شب بدان نیاز داری می خواهم خیال تو باشم و حقیقت تو باشم و همه چیز بین ما بماند از تو می خواهم نیازمندم باشی همچو هوایی که تنفس می کنی می خواهم مرا احساس کنی در هر چیزی می خواهم مرا ببینی در تمام رویاهایت آنگونه که تو را می چشم احساست میکنم،تنفست می کنم نیازت دارم از تو می خواهم نیازمندم باشی آنگونه که من به تو نیاز دارم می خواهم چشمانی باشم که با تعمق به وجود تو می نگرد می خواهم آنگونه که میخواهم دوستم بداری می خواهم ژرف ترین بوسه تو باشم و پاسخی به تمام رویاهایت و تمام نیازهایت چرا که تورا بیشتر از آنچه می دانی دوست دارم و نیازمند آنم که هرگز نگذاری بروم و نیازمند آنم که در ژرفای درون قلبت جای گیرم تنها می خواهم در کنار تو باشم I wanna be the face you see when you close your eyes I wanna be the touch you need every single night I wanna be your fantacy And be your reality And everything between I want you to need me Like the air you breathe I want you to feel me In everything I want you to see me In your every dream The way that I taste you Feel you, breathe you Need you I want you to need me Like I need you I wanna be the eyes that look deep into your soul I wanna be the world to you I just want it all I wanna be your deepest kiss The answer to your every wish And all you ever need Coz I need you more than you could know And I need you to never never let me go And I need to be deep inside your heart I just want to be everywhere you are |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 0:27 توسط سارا |
|
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده. اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه. از : رابيندرانات تاگور |
|
+ نوشته شده در
87/03/16ساعت 2:16 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
|
| نوشته های پیشین |
|
87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 |
| پیوندها |
|
خلوتگه دلدادگان/كلبه عشاق خلوتگه دلدادگان/مذهبي باران دختر تنها پسر جزیره پرواز در آبی بیکران دوردست |
|
RSS
|