زرشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
چند ماه پیش آخرین روز تابستون ۸۸ بود که در مغازم باز شد و یک نفر که مدتها بود ازش بی خبر بودم وارد مغازه شد.کسی که یه زمانی عاشقش بودم اما گذاشت رفت با یکی دیگه.خودش که فکر می کرد من ولش کردم.اما به هر تقدیر رفت و دیگه خبری ازش نشد تا تابستون ۸۸
من چند ماه داشتم تو برزخ دست و پا می زدم.شاید خودش هم همینطور بود.ایکاش هیچوقت نمیومد که منو به این حال و روز بندازه.فقط می خوام اسمشو یادشو خاطراتشو انگار که روی یخ نوشته باشن آب بشن از یادم برن.دیگه دوسش ندارم.هیچوقت نداشتم.اما فکر می کردم که دارم.چه اشتباه بزرگی.هیچکسو دوست ندارم.حتی خودم.
بعد از چند ماه خواست من حلالش کنم بخاطر کاری که با من کرد.گفتم حلالت می کنم.هیچ کینه ای ازت ندارم.اما دلم شکست.خیلی بد هم شکست.آرزوم اینه که خیی زودتر از بقیه بمیرم.
خیلی شرایطم بهتر شده.از همه مهمتر اینکه رانندگی یاد گرفتم و حالا برا خودم یه مغازه کامپیوتری دارم.چی می خوام دیگه؟
گاهی وقتا آدما توی زندگیشون اینقدر درگیر مشکلاتن که اطرافیانشون رو نمیبینن.این اطرافیان خیلی وقتا پدر،مادر،خواهر،برادر و حتی ممکنه یه دوست باشه.
اما باید بدونیم که اگه همین به قول خودمون اطرافیان نبودن زندگی چقدر میتونست تلاخ و بی معنی باشه.این در واقع یه نعمت خدادادیه که باعث میشه زیاد به مشکلاتمون فکر نکینم.اما ما اینقدر خودخواهیم که هیچ کس جز خودمون رو نمیبینیم.و این بدترین حالت ممکن برای ما آدماست.
وقتی می تونیم با کمک به دیگران و شاد کردن دل اونا مشکلمون رو فراموش کنیم ،و باری از دوششون برداریم ،چرا نباید اینکارو بکنیم؟وقتی ما اینکارو واسه یکی دیگه و فقط بخاطر رضای خدا انجام میدیم،باید مطمئن باشیم که این کار از چشم تیزبین خدا مخفی نمیمونه.
وقتی ما میشینیم یه گوشه و کاسه چه کنم چه نکم بدست میگیریم ،نه تنها راه حلی برای مشکلمون پیدا نمیکنیم بلکه اون رو برای خودمون پیچیده تر هم میکنیم.
فرض میکنیم یه مشکل غیر قابل حل توی زندگیمون هست که همه چیز رو تحت الشعاع خودش قرار داده،و ما برای انجام خیلی کارا ااون مشکل رو مانعی جلوی روی خودمون میبینیم.اما به یکم مثبت اندیشی و ایده های جدید می تونیم خودمون رو با شرایط وفق بدیم ، به طوری که خیلی از آدما توی شرایط خیلی بهتر از ما نتونستن اون کار رو انجام بدن.
فقط کافیه ذهنمون رو آزاد کنیم.و به چیزای منفی اصلا فکر نکنیم.
یکی از همین راه ها،کمک به دیگرانه.ما حتی میتونیم با گوش کردن به درد دل دیگران به این نتیجه برسیم که آدم بدبختی نیستیم.و تازه خیلی شانس آوردیم که جای اون طرف مقابل قرار نداریم.
اگه همه اینجور فکر بکنن ، دیگه افسردگی معنی نمیده ،دیگه کسی خودکشی نمیکنه.همه دلاشون صاف میشه و پشت مشکلات رو بخاک میمالن.ونمیذارن اون مشکل کوچیک چیزای دیگرشون رو ازشون بگیره.مثل:مهر،محبت،عشق،دوست داشتن و خیلی چیزای دیگه.
و دوبازه روز از نو و روزی از نو.
واقعا اگه این مشکلات نبودن زندگی چطوری بود؟
عالی؟ خیلی خوب؟ خوب؟ بد؟ خیلی بد؟ وحشتناک؟
چی؟واقعا چطوری بود؟اون موقع که آدم هیچ مشکلی نداره پس لابد اون موقع خدایی هم وجود نداره که ما ازش بخوایم که کمکمون کنه.یا نه.شاید اصلا خودمون ادعای خدایی کنیم؟
واقعا از این بشر دو پا هر کاری بر میاد.درسته گاهی وقتا با خدا قهر میکنیم و ازش توقعات بیجا داریم.اما واقعا اگه همه چیز بر وفق مراد بود اونوقت سنگ رو سنگ بند نمیشد.همه میوفتادن به جون هم.
درست مثل بازی بچه ها.مادر برای سرگرم کردن بچش بهش یه بازی پازل میده.در عین اینکه به اون بچه یاد میده که چطور هوشش رو بکار بندازه در عین حال آرومش نگه میداره.
خدا هم با ما اینکارو میکنه.به هرکدوم از ما به اندازه ظرفیتمون یه سری مشکلات میده تا ببینه چطوری از پسش بر میایم.اگه از پسش بر اومدیم یعنی اینکه آمادگی پذیرش مشکل بزرگتری رو داریم . و اگه از پسش بر نیومدیم اون زمانه که بیماری افسردگی میگیریم.
پس بیایم به خدا ثابت کنیم که ما همیشه آمادگی یاد گیری بیشتر رو داریم و هیچوقت جلوی مشکلات سر خم نمیکنیم بلکه اونا رو به زانو در میاریم.![]()
![]()
![]()
![]()
وقرن هاست كه او
عشق می كارد و كینه درو می كند
چرا كه در چین و شیارهای صورت
مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش ، گام
های شتابزده جوانی برای رفتن
و درد های منقطع قلب مرد ، سینه
ای را به یاد می اورد كه تهی از
دل بوده
و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده
می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می
شود در قلب مالامال از درد.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن
و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سر شار است!!!!!!!
برگرفته از وبلاگ یکی از دوستای گلم (سپیده)
گاهی وقتا معنای زندگی رو نمیفهمیم.اما با یه نگاه جدید به زندگی میبینیم که زیاد هم پیچیده نیست.ما هم مثل همه اجداد مون یه مسیری رو طی میکنیم تا به مقصد برسیم.در واقع این دنیا که الان توش هستیم یجور کنکوره.کنکوری که مثل دهانه قیف فقط یه تعداد میتونن از توش رد بشن.کسی میدونه اونطرف قیف چه خبره؟نه.کسی نمیدونه جز یکی .اون هم خودش خوب میدونه داره چیکار میکنه.میدونه خیلی از ما آدما جنبه هیچ مشکلی رو نداریم.اگه کوچکترین مشکلی برامون پیش بیاد انقدر منت سر خدا و اطرافیانمون میذاریم که بیا و تماشا کن.انگار هیچکی مشکل نداره و فقط ما مشکل داریم.
خوب اینم خصلت آدم بودنه دیگه.ناگفته نمونه که خیلی ها هم با اینکه مشکل زیاد دارن اما همیشه سعی میکنن به دیگران کمک کن تا مشکلات خودشون کمتر به چشمشون بیاد.
مهم اینه که هر آدمی بتونه توانایی های خودشو کشف کنه.بهرحال( هر کسی را بحر کاری ساختند).
خدا هم به آدما کمک میکنه که راحتتر خودشونو و توانایی هاشونو بشناسن.وقتی هر کدوم از ما با یه ضعف تو زندگیمون روبرو میشیم سعی میکنیم با تقویت کردن توانای های دیگمون روی ضعفمون سرپوش بذاریم.خوب این هم یه راه برای شناختن استعداد و توانایی هامونه.
لابد الان میگین (تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟)
خوب اونی که دیشب دیدین کودک درونم بود که گاهی وقتا خیلی لجباز میشه و میخواد به هر نحوی که شده با دادو بیداد به همه بگه که عصبانیه.خوب دیشب واقعا عصبانی بود.نمیتونستم جلوشو بگیرم.واسه همون گذاشتم هر کاری میخواد بکنه.نتیجش رو حالا دارین میبینین.
خوب مثل اینکه زیاد حرف زدم.بعدا بیشتر حرف میزنم.
آرزوهای بسیار داشتن نه عیب است و نه حسن باید این آرزوها را به عمل درآورد تا آن وقت معلوم گردد كه تو چه كاره هستی یك راه نیمه رفته بهتر از هزار راه نرفته است.
گاهی وقتا فکر میکنم اومدنم الکی بود.اصلا چرا اومدم.تو این دنیا چیکار دارم.کجا میخوام برم؟این سوالی که ذهن خیلی از جوونای مثل منو پر کرده.راستش خودم هم هنوز هیچ جواب قانع کننده ای براش پیدا نکردم.اما دلم میخواست یکی جوابمو بده.جواب این زندگی که خیلی وقتا فکر میکنم تباه شده.میتونست خیلی بهتر از این باشه.شاید هم ایراد از منه که سعی نمیکنم با هیچی خودمو هماهنگ کنم.حتما همینطوره.والله این همه آدم معلول و مریض هستن که با مشکلشون کنار اومدن و دارن زندگیشونو میکنن.فقط من خر هستم که منتظر معجزه موندم.فکر میکنم با همه فرق دارم.در صورتیکه اینطور نیست.منم مثل همه آدمای دیگه.گاهی وقتا هم فکر میکنم که دیگران دارن تحملم میکنن.احساس میکنم دارم دیوونه میشم.فکرم همش درگیره.کسی دوستم نداره.یا لااقل فکر میکنم که نداره.تنها یکی هست که میتونه کمکم کنه که من باهاش قهرم.خاک بر سرم که باهاش قهرم.عقل ندارم دیگه.الان حتما داره تو دلش بهم میخنده که مثل بچه ها باهاش لج کردم.نمیدونم با خودم لج کردم.آره من یه بچه هستم که همش دوست دارم مورد توجه باشم.خدا جوووووووووووووووون، پس چرا منو فراموش کردی؟چرا هیچوقت یادت نمیاد که من منتظر معجزت هستم.مثل بچه ها میشینم گوشه اتاق کز میکنم.به امید اینکه تو به یادم باشی.اما مثل اینکه تو هم منو فراموش کردی.میدونم حرفام چرته.تو مارو فراموش نکردی.اما دلم میخواد اینجور فکر کنم.چون وقتی هیچ دلیلی واسه این کارات پیدا نمیکنم ترجیح میدم فکر کنم که فراموشمون کردی.منو دوست داری؟بگو آره.یا بگو نه.فقط بگو.منو تنها نذار خدا جون.من بچم اما تو بزرگی.دل کوچیک من گاهی وقتا تحمل این همه فشار رو نداره.
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم
من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم